تبليغاتX
اناهیتا

خواب زن ملا

زن ملا به او گفت :دیشب خواب دیدم که یک صد دینار به من دادی . ملا گفت خب اگر زن خوب و حرف گوش کنی  باشی اجازه می دهم که اون پول مال خودت باشه و هر چه دوست داشتی باهاش بخری .

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 22:19 | لينک ثابت |

میلاد مهر

میلاد حضرت امام رضا (ع ) ان امام محبوب دلها بر دوستداران ان حضرت مباذک باد

 

حافظ

در نمازم خم ابرو ی تو در یاد امد

 حالتی رفت که محراب به فریاد امد  

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 20:8 | لينک ثابت |

روز

روز می گذرد

به چی

به هیچی

یک کم  دری وری به این و اون گفتن

یک کم از خود تعریف کردن

یه کم اسمان و زمین را به هم بافتن

یه کم چشم چرانی کردن

یه کم شکم چرانی کردن

یه کم خوابیدن

یه کم مال مردم را خوردن

یه کم بوق زدن

یه کم فیس و افاده فروختن

یه کم اتش بیار معرکه شدن

یه کم دختر مردم را فریفتن

یه کم در امانت خیانت کردن

یه کم گران فروشی کردن

یه کم کار مردم را امروز و فردا کردن

یه کم دزدانه در خانه مردم سرک کشیدن

یه کم روزنامه خواندن و اخبار دروغ گوش کردن

یه کم در صف نان ایستادن

یه کم اب روی مردم پاشیدن

یه کم خندیدن به ریش مردم

یه کم سوار ان یکی شدن

یه کم سبزه را له کردن

یه کم چشم مردم را در اوردن

یه کم مردم را فریفتن

بزک نمیر بهار می اید

بهار می اید

شب چی

شب خواب های طلایی دیدن

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 18:40 | لينک ثابت |

باد بادک خیال

ان طرف کوه اخر دنیاست

باد بادک من نهایت تا ان کوه می رسد

مگر دنیایی دیگری هم هست ؟

باد بادک خیال من فقط تا ان کوه را می بیند

دوستی را تا همین پیش پا

احساسش بر اشفته بود

باران می امد

اما او را خیس نمی کرد

مهربانی را با اتش پاسخ می داد

با د بادک خیال من تا سر ان کوه را می دید

خیال من پرواز می کرد

ادم ها مهربان بودن

دوستم بنای نامهربانی می زد

دخترک مرا هوایی کرده بود

باد مرا به هر سمت و سو می برد

دخترک می خندید

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 18:17 | لينک ثابت |

نیلوفر

شیراز امشب  مهمان دارد

حافظ امشب مهمان عزیزی دارد

باران بر سر و روی او می بارد

دلش را به هوای اب رکن اباد برده است

شاه چراغ

خواب می بیند

خواب ان عشق فراموش شده

نیلوفری بر ساقه وجود او می پیچد

تا قد راست می کند

سر تا پای او غرق در گل های نیلوفر می شوند

 و چه زیباست نیلوفر ابی

که دل را می برد

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 0:7 | لينک ثابت |

بانگ مرغ

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان  را چه پیش  امد  هزاران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد  

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 22:57 | لينک ثابت |

دخترک نمی بیند

باران می بارد

زمین خیس است

بالکن خانه ما بارانی است

یاس ما می لرزد

چند گل سپید جان سختی می کنند

فمری ها و کبوتر های فراری نیستند

 زمین چمن خالی از بچه هاست

هوا سرد است

ابرها اسمان را پوشانده اند

مردم در پای بخاری های ابان ماه  لمیده اند

همراهم در خواب سریال تماشا می کند

با عینکی که به چشم دارد

یاس ما هنوز بیدار است

باران انارها را شسته است

دلم بارانی است

دخترک نمی بیند  

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 22:3 | لينک ثابت |

حسد

ابرهای تیره باران دارند

دلهای تیره بدی دارند

دلهای تیره نامردی دارند

دلهای تیره بی احساس اند

مهری ندارند

دلشان سنگ است

دلشان سنگ خارا است

اب را می برند اما ابی نیستند

دلشان خار خار است

خانه اشان سرد است

چشمانشان مات است

می خندند

خنده اشان زهر خند است

حسد خمیر مایه وجودشان است

خدا را می شد انها را نمی افریدی

خدا را می شد دنیا را نوعی دیگری می افریدی

خالی از حسد خالی از بدی ها

خالی از دل های تیره

ابرهای تیره باران دارند

دلهای تیره درد دارند

درد بی درمان

حسد 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 21:24 | لينک ثابت |

اسمان

اسمان را بارها

با ابرهایی تیره تر  از این

دیده ام

اما بگو

ای برگ

در افق این ابر شبگیران

کاین چنین دلگیر و بارانی ست

پاره اندوه کدامین یار زندانی است ؟

شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 20:55 | لينک ثابت |

جنگ ملا

ملا در هنگام  خواب شمشیری  به کمر بست .زنش پرسید برای چه این کار می کنی ؟ملا گفت :دیشب در خواب دیدم با مردی در خال جنگم و او شمشیر خود را کشید و من که سلاحی نداشتم فرار کردم .

به همین خاطر امشب شمشیرم را می بندم تا اگر اون پدر سوخته را در خواب دیدم حقش را کف دسشتش بگذارم . 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 20:39 | لينک ثابت |

باران امد

باران ابان امد

پاییز درختان را رنگ امیزی کرد

باران ابان رنگ ها را شست

خیابان رنگی بود

باد رنگ ها را با خود می برد

درخنان نیمی از رنگ ها را دادند

باران تن درختان را می شست

رنگ بود که می ریخت

دخترک می گفت

تاکسی ها  مردم را سوار نمی کنند

هیچ کس مهربان نیست

تاکسی ها که جای خود دارند

تاکسی ها رنگی از مهر ندارند

باران مردم را می شوید

هیچکس چتری ندارد

باران ترنم مهر است

مردم مهربان نیستند

باران ترنم عشق است

مردم نمی خندند

باران گشاده رویی است

مردم اخم کرده اند

برگ های خیس از باران با زندگی وداع می کنند

مردم خیس از  باران غر می زنند

خدا را  شکر باران امد

باران دل گندم ها را ابیاری کرد

امید زندگی دمید

کشاورزان دست به دعا برداشتند

خدا را شکر باران امد

گندم ها سیراب شدند

دلها مهربان شد

دخترکان شاد شدند

گندم ها در دل خاک رقصیدند

دل خاک سبز شد

دل خاک رویید

خدا را شکر باران امد

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 19:7 | لينک ثابت |

پیاده روی ملا

 

ملا به همراه خرش در حال پیاده روی بود .

مردی به او گفت چرا سوار خرت نمی شوی ؟

ملا گفت : این که خر است و دارد پیاده روی می کنه که سالم بمونه پس من هم چرا پیاده روی نکنم !

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 18:36 | لينک ثابت |
اوقات خوش

شب خوبی داشته باشید

اوقات خوش ان بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 23:44 | لينک ثابت |

عاشق اند

باز هم می گویم عشق مگر چی ؟

عشق شیدایی است

نوعی تمنا است

تمنای بر نیامده

تمنای فرو خورده

تمنای نا کام شده

نوعی تشتگی است

امده و گفته تو درد عشقی نکشیده ایی

عشق را نمی فهمی

گفتم چرا عاشق شده ام تا دلت بخواهد

گفت پس هرزه ایی

گفتم مگر عشق حد و مرز دارد ؟

تا کی به ان اب رفته دل ببندم

اب رفت ابی نیست

تو هنوز در پی ان ابی

خورشید سال ها طلوع کرد و غروب کرد

ان هم عاشقانه

تو مانده ایی در همان طلوع اول

طلوعی دیگر اغازی دیگر

 عشقی دیگر

ماتم از رفتار بعضی ها

در جا می زنند

می مانند

در همان ایستگاه اول

شاهانه فریاد بر می دارند

عاشق اند

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 22:35 | لينک ثابت |

نمی ارزد

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش  دلق  ما کزین  بهتر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که  یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 21:4 | لينک ثابت |

عشق

این عشق چیست ؟

این همه دلمشغولی

این همه اه و ناله

این همه داد و فریاد

این همه حسرت و گریه

این همه اشعار عاشقانه

این همه سوز و گداز

سالیان سال در نبود ان به سوزی

سالیان سال زجه بزنی

سالیان سال اسمان و زمین را به هم ببافی که چی ؟

اگر اون بود چی می شد

هیچی یکی دو سال بعد به تیپ هم می زدید

یکی و دوسال بعد هم دیگر را گاز می گرفتید

یکی و دوسال بعد دشمن خونی هم می شدید

بعدش دادگاه و تفاهم برای جدایی

من نمی دانم چرا بعضی ها گیرند

گیر چیزی که نیست

گیر عاطفه ایی که مرده است

گیر ارزویی که وجود ندارد

گیر استخوانهای مرده است

 گیر قبرستان است

گیر گل خشکیده است

این همه ادم برای دوست داشتن

این همه اشیا برای دوست داشتن

این همه تعلقات معنوی برای دوست داشتن

این همه تعلقات مادی برای دوست داشتن

این گل نشد خوب یک گل دیگر

این دختر نشد خوب یک دختر دیگر

این پسر نشد خوب یک پسر دیگر

این همه گل زیبا

سنگ شدی

اهن شدی

سرد سرد

خود کشی دیگر کشی بی معرفت

این همه گل

این همه دوست

این همه دل

می توانی عاشقان به عشق رسیده را  نشان دهی

زندگی عاشقانه نیست

زندگی عشق نیست

زندگی زندگی است

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 19:33 | لينک ثابت |

بن بست

زندگی زیباست

زندگی  کردن هم زیباست

زندگی خط راست راست نیست

اول و اخری دارد

اما خط راست نیست

صراط مستقیم نیست

زندگی راه روشن نیست

زندگی پیچ و تاب دارد

پس و پیش دارد

بالا و پایین دارد

افت و خیز دارد

کوچه بن بست خیلی  دارد

کوچه بن بست خیلی دارد

دور برگردان  خیلی دارد

غم و شادی را با هم دارد

زندگی یک راه صاف و هموار نیست

تازه یکطرفه هم هست

مقصدی نیست

مقصودی نیست

می رسی تازه می فهمی که راهی نیست

بن بست است

ارزوهای دور و درازت به دیوار می خورد

امیدهایت پر پر می شود

باد  هوا می شود

تو می مانی یک حسرت بلند

تو می مانی ارزوهای بر باد رفته

تو می مانی اخرین کوچه بن بست

نه راهی به پیش و نه راهی به پس

زندگی یعنی همین   

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 17:48 | لينک ثابت |
سلام

سلام به شادی

سلام به تو

سلام به همت بلند

سلام به اغازی دیگر

سلام

روز خوبی داشته باشی

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 7:32 | لينک ثابت |
 

سلام

 شب خوبی داشته  باشید

شب خوبی داشته باشید با خواب های طلایی

شب خوبی داشته باشید با مهربانی

شب خوبی داشته باشید با رویاهای دلنشین

شب خوبی داشته باشید با عشق

شب خوبی داشته باشید با خوش کامی  

شب خوبی داشته باشید  با لب شیرین

شب خوبی داشته باشید با نام خدای خوبی ها

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 23:22 | لينک ثابت |

شب

شب بود

مهربانی بود

شب و مهربانی با هم بودند

ستاره ها بودند

ماه شب بدر بود

من بودم و او بود

باران نور بود

راز می گفتیم

راز زندگی

داغ بود

نسیم خنکی می امد

شیرین بود

اب بود شکر بود عسل بود دانایی بود

مهر بود عشق بود خدا بود

پرواز بود

امده بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 21:38 | لينک ثابت |

نیلوفر

وب نوشته صاحب ان را نمی دانم

 اما متن زیبایی است

به روي گونه تابيدي و رفتي / مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي‌ام نيلوفري بود / تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحرگاه / شبي هم‌پاي پيچك‌ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن‌وقت / تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم براي قصه‌ام سوخت
غم‌انگيز است تو شيداييم را / به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي‌ست / ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي‌رفتي تو آن را / به يك پروانه بخشيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي‌ست اين عشق / ببين با سرنوشت من چه‌ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را / ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه‌هايم مثل باران / فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم / فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب / چرا عاشق شدن درد عجيبي‌ست
و يادم هست تو هم يك بار اين را / ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را بر جان گل سوگند دادم / فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من / تو مثل غنچه خنديدی و رفتي
تمام بغض‌هايم مثل يك رنج / شكست و قصه‌ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن / به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه‌هاي بي‌قراري / حضور روشني را از تو مي‌خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را / به‌روي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشستي تا سپيده / ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي‌دانم آن شب تا سحرگاه / نگاران را پرستيدي و رفتي
نمي‌دانم چه مي‌گويند گل‌ها / خدا مي‌داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل‌ها تا هميشه / تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را / نمي‌داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را / به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست / پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه‌هاي بي‌قراري / دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي / تمام جاده‌هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم / تو پايان مرا ديدي و رفتي

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 20:28 | لينک ثابت |

کامنت یکی از دوستان است متن زیبایی است

دلخوشي هاي جوانيم همچون روياي مستان يكي يكي

رنگ مي بازند و در ميان حس هاي گوناگون و نا اشنا مرا

به اين باور كه گرگ ها هميشه در جنگل هاي سبز ميدوند

ميرسانند.نه زينتي،نه غريزه اي و نه لبخندي بر لب ..

چشمانم هم تنبلتر از انند كه اشارات را بفهمند و گوشها،

خسته وپر از چرت و پرت هاي تكراري!

از صداقت خبري نيست.

منتظر ماندن را فراموش كرده ام،يك لحظه اينجا و لحظه بعد

براي همان لحظه سوخته،خشونت،حسرت...

رسيدن قطار و پايان همه باورها و دلخوشي ها.

معصو ميت ظاهري كه همان مصلوب كردن نقاب شخصيتي

مي باشد مرا از بارش سوالها و نگاههاي موذيانه در امان نگاه

مي دارداما در عصر خاكستري واقعيت رنگ ديگري دارد،ادمها

به هم مي پيوندندتا بهانه هاي شيرين بيافرينند و به قلب هاي

قفل شده هم ضربه بزنند هر چه دورتر خوشتر!

چه زيباست فرمانروايي پروانگان...

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 19:44 | لينک ثابت |

تمام

امروز به یکی از دوستانم یک اس ام اس زدم

تکرار اس ام اس دیروز

تکرار اس ام اس پریروز

مضومنش مهربانی بود

خواسته بودم

مهربان باش

تلفن برداشت و زنگ زد

خسته نشدی از این اس ام اس تکراری

یک قدری دلم گرفت

نا مهربانی بود

همان که خواسته بودم

نو دلم گفتم خیلی از کارها تکراری است

طلوع هر روزه خورشید

غروب هر روزه خورشید

شب و روز

بهار  تابستان و پاییز و زمستان

نماز و روزه

خواب و  بیداری

بوسه و عشق

صبحانه نهار شام

رفت و امد

نوروز

سینه زنی

زیارت مشهد

خرید نان  سنگگ

خرید نان  بربری

عوارض شهرداری

مالیات و بیمه

خرج و دخل سر ماه

حقوق ماهیانه

قهر و اشتی

جنگ و صلح

چشنواره گل ها

قمصر و نیاسر

طواف دور خانه خدا

سعی و صفا

زاد و لد

خیلی چیز ها تکراری است

تکرار گل زندگی است

طلوع و غروب  خورشید زندگی است

تکرار موج زندگی است

اما یک چیزهایی تکرار نمی شود

این بد است

این هایی  که تکرار نمی شوند

باید ازشان ترسید

مثل جوانی

مثل کودکی

مثل عشق

مثل ارزوهای بر باد رفته

مثل جوانی ها ریخته

مثل رویاهای تعبیر نشده

مثل نگاه های عاشقانه

مثل فرصت های سوخته و خاکستر شده

ان نگاه های مادر