من در قفس ملاحظات گرفتارم
و در پیچ و خم هزاران قانون نا نوشته دست و پا می زنم
انی یه خود رها نیستم
رهایی را دوست دارم
و پرواز در اسمان ابی را
دوستم مرا به ازادی دعوت می کند
کدام ازادی
برایم دانه و ابی می نهند
و قفسم را رنگ می کنند
با رنگ های طلایی و شاد
و مرا به مهربانی و تسلیم می خوانند
و می گویند برای سلامتی ات خوب است
اینده ات هم تامین است
و من متحیرم از این دلسوزی ها
خود در اسمان نیلی پرواز می کنند
و وانمود می کنند در قفس دیگری اند
که من نمی بینم
خداوندا به من صبری ده
تا از این خوش نشینی رهایی یابم
و پرواز در اسمان ابی را تجربه کنم
هر چند خوراک عقاب تیز پرواز شوم
سلام
سلام به باران که نمی اید
و شقایق ها که می میرند
و از باران خبری نیست
و سلام به دوستم که مرا جادو گر می خواند
و افکارم را مسموم
و خدا می داند من باران را دوست دارم
و شادی را
و گل های نیلوفر را
و باران بهاری و رعد و برق را
و رنگین کمان را
و دشت ها تشنه اند
و اسمان همه را فراموش کرده است
خدایا همه سبزه ها تشنه اند
و باد های مسموم اسمان را سیاه کرده است
و من دلم لک زده است برای باران بهاری
دوستم مرا مسموم می خواند
حق دارد
بارانی در کار نیست
دلم ترک برداشته است
ابی نیست
دلم را پاکیزه کند
و زنگار افکار مسموم را بشوید
و غم را فراری دهد
و نومیدی را در پای شادی قربانی کند
و دلم را مهتابی کند
زیباترین کیمیایی که تو عالم می شه پیدا کرد
دوستی است
بر ترین گل واژه هستی دوستی است
افتاب نا میرا است
مهتاب بی غروب است
دوستم وقتی به من بوسه می ده
منو می بره تو عالم بی خیالی
تو عالم مستی
عالم بی خیالی
نه این که خیالی درش نیست
خیال هست
ارزو هست
امید هست
گل هست
سبزه هست
بهار هست
پاییز هست
زمستون هم هست
نیلوفر هم هست
چشای قهوه ایی هم هست
دل ابی هم هست
همه این ها هست
اما گل بوسه از جنس دیگری است
دقیق برشی از جاودانگی است
احساس یکتایی است
و من یکتایی را دوست دارم
که عین نیستی است
و هستی من در هستی دوست نیست می شود
و این است راز جاودانگی
و بوسه گل جاودانه دوستی است
هدیه ایی از دوست
| ||||
| ||||
سلام به ماهرویی که دلش را به روشنی در اسمان تار به محبوبش هدیه می کند
و سلام به تو دوست مهتابی که شادی را به اسمان می بری
و سلام به چشمان معصومی که برق نگاهش مرا افتابی می کند
شب خوش
غروب افتاب زیباتر از طلوعش است
و شب زیباتر از روز
غروب نوید طلوع است و طلوع نوید غروب
و من نه غروب را دوست دارم و نه طلوع را
هر دو درد سر است
جاودانگی را دوست دارم
که ندارم
و خدا
مگر مرا به سیرت خود نیافریدی
و من خسته شدم از این طلوع و غروب خورشید
گفتاری از عارف ربانی شیخ خرقانی
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است.
آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست.
دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت.
نه ذکر و نه دعا.
نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید.
بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.
گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.
گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.
سلام به تو
سلام به نگاه شوخت
سلام به جانم
سلام به دوستم
سلام به دوستی که ازم می ترسه
سلام به دوستی که دوستم داره
و شادی را با شادی میاره
سلام به اوای سارها که نوید بهار اند
سلام به شقایق ها که نشان عاشقی زمین اند
و سلام به چشمان قهوه ایی
و سلام به صبح ازادی
شب خوش
وقتی باش حرف می زنم
وعده فردا را می دیه
فردا که می شه
باز هم وعده فردا را می ده
می گم دوستم بوس دادن که امروز و فردا نداره
اگه دشمنی باشه
سر وعده هستیم مگه نه
به دوستی که می رسه امروز و فردا می شه
خدا را دل من داره می میره
بوس که بدی زنده می شه
من امروز طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستم
خورشید به من گفت
می دونی من هر روز اسمون بوس می کنم
وقتی هم که می خواهم برم همین کار می کنم
بوسی که صبح می کنم دلم تا شب گرم می کنه
این افتابی که می بینی
سوز بوس با اسمونه
منم به دوستم همینو می گم
می گم بیا رو دل من
لبت بزار رو لب من
چشمت بده تو قلب من
من و تو می شیم یکی و یه دونه
بال می زنیم تو اسمون
دوستت دارم دوست مهربون
خدا می دونه
دوستت دارم
سلام به تویی که از من می ترسی
مگه من کیم که تو از من می ترسی
من هم یه ادمم مثل بقیه ادم ها
خوب بعضی وقت ها هم شیطون می شم
شیطونی هم می کنم
خدا را چه دیدی
می دونی دوستم خدا شیطون را هم دوست داره
اگر غیر از این بود که خدا شیطون را برای همیشه سر به نیست می کرد
مگه نمی تونست
حتما می تونست
شیطون می ره تو بهشت
باور کن خدا خیلی رحیمه
خدا که مثل من و تو نیست
و حالا اینم پیام کسی که ازمن می ترسه
سلام
تو با رفتارت آدم رو از نزدیک شدن به خودت به واهمه و ترس می اندازی
به همه پیام برای دوستی بیشتر میدی و به هر کسی حاضری نزدیک بشی
این میتونه خطر ناک باشه می دونی چرا؟ چون در این صورت تو در مقابل هیچ کدوم از اونهایی که بهشون پیام برای دوستی بیشتر میدی تعهدی حس نمی کنی و شاید هم به گونه ای به ارزشها فکر نکنی و فقط فکر منافع خودت باشی و بس و توی این مسیر به مخاطره انداختن زندگی و راه اونها برات مسئله ای نباشه و تو بی مسئولیتانه اونها رو بخاطر منافعت قربانی کنی برای اینکه دوستی دیگر رو بدین گونه بفریبی و نگه داری...............................من از تو می ترسم این یه وقعیته
کمی به خودت رجوع کن. اینکه به هرکسی که رسیدی پیام برای آشنایی بیشتر دادی یعنی چی؟
چی می خواهی؟
میتونی به طریقی دیگر به دنبالش باشی مگه نه؟
از من نرنج.فقط کمی به خودت رجوع کن و روشت رو اصلاح کن
سلام به دو چشمان قشنگت
از دوست مهربانم که مرا دوست دارد و ندارد
و به نرمی نسیم بهاری می اید و می رود
و شاخه گلی در سفره ام می نهد
و من نمی دانم چرا دوست داشتن جرم است
و من دوستم را در این شب مهتابی می بوسم
شاید خورشیدی در اید از گرمی بوسه عاشقانه ام
شب خوش
اما من که شب خوشی ندارم
شب من سیاه و تاراست
شب من پر رمز و راز است
من که شب خوبی ندارم
با گر گ هایی که به زور به خانه دلم امده اند
و دارند زوزه می کشند
و من را ازار می دهند
و من نمی دانم چه طوری خودم از دست این گرگ ها خلاص کنم
تا صبح که بشه مرا می خورند
و فردا تنم خسته است
از جنگ و گریز با گرگ ها
و من خواب گرگ ها را می بینم
گرگ هایی که لباس میش به تن دارند
شب من تار است
شب من ارامشی درش نیست
شب من نا ارام از بیداد روز است
بیدادی که تمامی هم ندارد
و خدایا این چه جنگل مولایی است که تو افریدی
من هم شادی را دوست دارم
من هم شب راز و نیاز را دوست دارم
من هم شب یاسی را دوست دارم
من هم بوسه در شب تار را دوست دارم
من هم گرمی محبت را می فهمم
من هم گرمی دست دوست را لمس می کنم
اما چه کنم گرگ ها مرا رها نمی کنند
گرگ ها مرا اتش می زنند
گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی عارف نامی
جوانمرد گفت:
خدايا!
راههای رسيدن به تو بسيار است،
اما از هر راهي كه مي روم شلوغ است و پرهياهو.
من راهي خلوت مي خواهم ، راهي كه هيچ كس در آن نباشد.
راهي كه فقط تو باشي و فقط من.
خدا گفت:
دو راه است كه به ندرت كسي از آن مي گذرد،
يكی راهِ اندوه ، اندوهي تلخ و اندوهي سخت و اندوهي سنگين.
و ديگری راهِ شادی ، شادی شيرين و شادیِ سخت و شادیِ سنگين.
كمتر كسي است كه تلخي محض و شيريني ناب را تاب بياورد
این هم پیامی که نه ادرس دارد و نه راهی برای پاسخ
و می گوید از من می ترسد
اول از همه برایت ارزو می کنم که عاشق شوی
و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد....
و اگر این طور نیست تنهاییت کوتاه شود
و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیایی
امیدوارم که این گونه پیش نیاید و اگر
پیش امد بدانی که چگونه به دور از نا
امیدی زندگی کنی.برایت همچنین ارزو
می کنم که که دوستانی داشته باشی از جمله
دوستان بد وناپاییدار برخی نادوست و برخی
دوستدار....که دست کم یکی در میانشان بی تردید
مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگی بدین گونه است برایت ارزو مندم که
دشمن نیز داشته باشی.نه کم نه زیاد درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند.
که دست کم یکی از انها اعتراضش به حق باشد.
تا که زیا به خود غره نشوی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و ارزو مندم که مفید فایده باشی نه غیر ضروری
تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشدتا تو را سپا نگه دارد.
همچنین برایت ارزو می کنم که صبور باشی .
نه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر
می کنند.
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران(!!!)نمونه شوی
و چون جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای
به جوان نمایی اصرار نورزی.....
برایت همچنین ارزو می کنم که پوووووول نیز داشته باشی
که هر سال یک با پولت را جلوی رویت بگذاری و ببینی که
کدامتان ارباب دیگری هستین!!!!!!!!!!!!!
و برایت در اخر ارزوی خوشبختی می کنم
اگر همه ی این ها برایت فرا هم شد دیگر ارزویی برایت ندارم
میدونی دوست من؟ من واقعا از تو می ترسم
سلام به روی ماهت
شب خوش
چه زیباست این کلام شیخ خرقانی
نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬
آوازی شنید که :
« هان ای بوالحسنو!
خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت:
« بار خدای!
خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم
با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟».
آواز آمد:
« نه از تو نه از من ».
سلام خداجون کجایی
من دارم می میرم
می دونی من به امید تو گناه کردم
می دونی گناهانی که می کنم بی اجازه تو چقدر شیرینه
می گم تو کار خودت بکن چی کار به بقیه اش داری
خدا که مثل من و تو نیست
مگه خودش نمیگه که بخشنده اس
همیشه به خودم می گم بابا بی خیال
چقدر داری خودت ازار می دی
فقط تو گناهانی که می کنی حق کسی را ضایع نکن
من به امید تو گناه کردم
تو خطا پوشی
تو مهربانی
مهربانی ات هم از جنس من ادم نیست
مهربانی تو دریای لطف است
دریا لطف به عظمت هستی
و هستی مظهر لطف توست
من چرا باید نا امید باشم
از این خدایی که همه اش مهره
من جهنمش را هم باور نمی کنم
نه من کافر نیستم
می گم خدا هیچکس تو جهنم نمی بره
یه جوری همه را می بخشه
و من خدا را دوست دارم
خدا همه چیز منه
تو را خدا بنده من فقط حق کسی را پایمال نکن
خدا جون من به امید تو گناه می کنم
تو منو دوست داری مگه نه
منم تو را دوست دارم
قول می دم کسی را ازار ی ندم
قول می دم
سبز باشم
قول می دم
خار نباشم
قول می دم تیغ نباشم
قول می دم نان کسی را نبرم
قول می دم ادم باشم
قول می دم حسودی نکنم
قول می دم ابر باشم
قول می دم قناری خوش خوان باشم
قول می دم همسایه ام به پام
من تو را دوست دارم خدا جون
منم به خودم رها نکن
تو مگه منو دوست نداری
من مخصلتم
بر همه چيزی کتابت بُوَد ،
مگر
بر آب
و اگر گذر کنی بر دريا،
از خون ِ خويش
بر آب
کتابت کن
تا آن کز پی تو در آيد
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.
" ابوالحسن خَرقانی "
سلام
شب خوش
امشب با شیخ ابوالحسن خرقانی حال کردم
به مناسبت در گذشت شیخ فرالدین عطار نیشابوری
حالی داد
وقتی این بن مایه را در حالات شیخ خرقانی خواندم
گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود:
« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.
چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد،
البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»شب خوش
سلام به دوستی که دوستم دارد و ندارد
بوسه می دهد و نمی دهد
و من نمی دانم چه کنم
گاه سخن مهر امیز می گوید
و گاه روی ترش می کند
و مرا در تردیدی هولناک گرفتار کرده است
به سویش می روم
دامن کشان دور می شود
دور می شوم
با شادی به سویم پر می کشد
دوستم دوریت را تاب ندارم
ضیافتی کن
غم را بران
خانه دل من پر سوز است
تاب این امد و رفت را ندارد
به خانه در ا
و برای همیشه بمان
و شادی را همیشگی کن
و در انتظارت می مانم تا تو بیایی
بیایی با نوری افسونگر
و مرا غرق در مهر جاودانه ات کنی
خدایا از تو می خواهم دوستم را
25 فروردین روز بزرگداشت عارف بزرگ شاعر شهید حضرت عطار نیشابوری گرامی باد.
سلام به دوستی
شب خوش
من با ستارگان اسمان دل خوشم
و در دل تیره ستاره ام را می جویم
و می گویم خدایا من خروس بی محل را چه کنم
مرا بیچاره کرده است
دوستم مرا به شادی می خواند
و می گوید ساکت باش
تو دوست حقیقی منی
و من تو را سایه دوست دارم
افتابی نشو
دوست را باید در سایه بوسید
این را نمی دانی
و من می دانم دوستم دارد
و نیلوفر ریبایش را داده است
و باز خواهد داد
شب خوش
درخت جانم ابی ندارد
شادی رفته است
به امید بهار روز شماری می کردم
تا نیلوفر های جانم گل دهند
و بانوی اسمان چشم نوازی کند
خدا می داند به کسی بدی نکرده ام
دستی به امانت اگر به کسی داده ام
امانت داری کرده ام
و وفاداری را به بوسه ایی عفن نفروخته ام
دوستی که داد و ستد سبزی فروشی نیست
من سبزی خشک شده خودم را دوست دارم
سبزی تر و تازه مال تازه خوران
من دوستم را اگر در ان سر دنیا هم باشد فراموش نخواهم کرد
دوستی مگر بستنی یکبار مصرف است
این که دوستی نیست
هوسی است بی جا و هرزه
من دلم را داده ام خدایا
ارزشمنترین گوهری که بتوان سراغ کرد
الماسی که در کویر تنهایی می درخشد
مهتاب را در اسمان هفتم هم باشد
با شادی در اغوش خواهم برد
دوستم در زمستانی که گذشت
گرمی وجودت را لمس کردم
و زنده ماندم تا بهاری دیگر
شاید قناری من در باغم دو باره بخواند
و من شادی را فرا چنگ ارم
سلام
شب خوش
شب کسی خوش است که دل ارامی دارد
دلی به نرمی نگاه دو یار
دلی به تمنای نگاه دو عاشق
و من دوستم را دوست دارم
و در خواب خوش بیشتر
این هم نظری بی ادرس از م
به نامش
...................................
ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گیاهی به نماز
غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست ....
....................................
تنهایی هم عالمی دارد
دیروز و امروز تنها بودم
در جاده کوهستانی قمصر طی مسیر می کردم
باد می امد و جاده خلوت خلوت بود
و من بودم و ماشینم
درختان کاج مسیر کاشان تا قمصر همه از سرما سوخته بودن
و بعد درختان اوکالیپتوس همه سوخته بودن
باور نمی کنید سرما همه را سوزانده بود
و ساقه ها لخت از برگ مانده بودن
ایستاده اما خشک
و من مانده ام از ادمیان پلیدی که از انسانیت حرف می زنند
عین خیانت اند و به انسانها درس اخلاق می دهند
چوب خشک اند چون درختان سوخته از سرما
جانشان ابی ندارد
حیاتی در ان نیست
بهار امده استت
اما زمستان جانشان را برده است
و باغبان گمان می کند هنوز زنده اند
نه انها مرده اند
دلی ندارند
دم از وفای به عهد می زنند
دم از امانت داری می زنند
خنده دار نیست
من در تنهایی خود سیر می کنم
به کسی کاری ندارم
باور کنید به کسی کاری ندارم
مورچه را هم نمی کشم
چه برسد به این که بخواهم ادمی را بفریبم
نه نه من هیچ نباشم
دل کسی را نمی ازارم
فتنه را دوست ندارم
و از بدی می هراسم
من در تنهایی خود خوشم
کسی را هم ندارم
در مسافرت هم تنهایم
و تنهایی را دوست دارم
سرور من تنهایی است
به غار تنهایی خود می بالم
باور کنید در ان جاده کوهستانی لذتی می بردم
که با بوسه عاشق و معشوق برابری می کرد
افتاب در افق غرب و در ستیغ کوه پلک هایش را روی هم می نهاد
.و من نظاره گر خواب خورشید بودم
و چه تماشایی بود خواب خورشید
و من بودم و تنهایی جاده کوهستانی و دوستانی که مرا دوست ندارند
و من خوشم به تنهایی خود
چه می توانم بکنم
دوستم من هم با خواب خورشید غروب کردم
غروبی غم انگیز با همه زیبایی هایش
اما با این فرق که غروب خورشید طلوعی دارد
و غروب من هر گز طلوعی نخواهد داشت
این هم سلامش
سلام به دوستی 
سلام بر کسی که نمی شناسم
و خود را روانشناس جا رده است
و هر چه لایق خودش بوده است به من گفته است
نمی دانم از چه سخن می گوید
خود عین جهل و نادانی است
و مرا به اتهامی رانده است
که من نمی دانم ان اتهام چیست
و این می رساند که نویسنده به حتم ادم نابکاری است
و خدا او را افشا خواهد کرد
و حقیقت در پس ابر نخواهد ماند
و ان روز دیر نیست
روز جزا را می گویم
این دنیا را می شود با فریب و نیرنگ طی کرد
تو خود مرا به اتهامی رانده ایی که قطع رانده درگاه خدایی
من کسی را فریب نداه ام
هیچکس را
و من علنی می گویم
تا اگر ادعایی هست با صدای بلند گفته شود
و تو دروغ گوی بزرگی هستی
و خود را میزان دانسته ایی
تو روان خود هم را نمی شناسی
و ان را چه که به من نسبت داده ایی
جز دروغ هیچ نیست
و خدا می داند
و من دلم می سوزد از ادم های نامهربان
که کاری جز مردم ازاری ندارند
نظری از دوستی که نمی شناسم
سحر
امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر...
امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...!
ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...!
تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟
ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم...
صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه...
دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه!
پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر
شب کابوسم مي شود.
دارم تمام مي شوم!
سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا !
من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم
ولي کوچه پاياني ندارد !
غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم.
خدا نگهدارم!!!
سلام به دوستی
سلام به باران
این هم نظریزندگي زيباست اما شهادت از آن زيباتر است
سلامت تن زيباست اما پرنده عشق تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند...
و مگر نه آنكه گردنها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟؟...
و مگر نه آنكه از پسر آدمي عهدي ازلي ستانده اند كه حسين (عليه السلام) را از پسر خويش بيشتر دوست داشته باشد؟...
و مگر نه آن كه خانه تن راه فرسودگي مي پيمايد تا خانه روح آباد شود
و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني كه كره زمين باشد براي ماندن در اصطبل خواب و خور آفريده اند؟؟؟....
و مگر از درون اين خاك نردباني به آسمان نباشد جز كرمهايي فربه و تن پرور بر مي آيد؟
پس اگر مقصد را نه اينجا در زير سقفهاي دلتنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه ايي بن بست باز مي شوند نمي توان جست....
پس بهتر آنكه پرنده روح دل در قفس نبندد.....
پس اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر...
پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد.
شهید سید مرتضی آوینی
نظری از دوستم
می خواست تمام دلش را بیان کند
پر حرف و صمیمی
در انتظار واژهایی بی ادعا بود
شاید یک تکه نان،کمی عشق،وارزو...
اما پا رو دلش گذاشتند
حرمت دلش را بی اعتبار کردند
رعنای من در کودکی دلگیر است و من ا شفته
به باد داده اند شادی او را
دل نازکش از غصه های پنهانی ترک برداشته
خانه اش از ریزش روح اسیرش خیس و بارانی است
رعنای من در پیله پروانه شده است
بهار جوانی او سوخته است
و من مانده ام با غصه های نازک او چه کنم.....
سلام به باران
سلام به بارانی که دل اسمان را روشن کرد
سلام به بارانی که دل زمین را روشن کرد
سلام به رعد و برقی که دل انگیز است
و نوید باران است
سلام به شقایق ها که امروز پذیرای باران اند
سلام به نیلوفر ها که دلشان بارانی شد
سلام به سبزه ها که دانه های باران را به خانه بردند
سلام به ابر که مادر باران است
سلام به گندم زارها که با امدن باران دلشان ارام گرفت
سلام به شادی که دل باران است
سلام به شکوفه های تازه رسته که باران دلشان را خنک کرد
سلام به کاکوتی ها که تشنه باران بودن
و باران زیباترین ترنم هستی در تن خشک است
و من باران را دوست دارم
و دوست دارم زیر باران دوستم را ببوسم
و زیر باران شادی را لمس کنم
سرم درد می کنه
عجب دوره و زمانه ایی است
بازار مکاره است
همه جنسی در اون پیدا می شه
از خوب و بدش
شهر خیلی بده
ادم که تنها باشه
و یا در جایی پرت باشه
این همه چیز نمی بینه
خیالش راحتره
من گل های زیبا را می بینم
من سبزه های با طراوت را می بینم
من چشای ابی را می بینم
اما در کنارش بدی را هم می بینم
اینه که سرم درد می کنه
به خدا سرم درد می کنه
می گم من باید خوب باشم
خوبی کنم
تو نمی دونی اون مثل خوکه
بد تر از خوکه
می ام تو هوای ازاد شاید دلم کمی اروم بشه
ادم های غریبه بهتراند
به ادم که حسودی نمی کنند
دوستم من در این شهر در مانده در مانده ام
خسته ام
سرم درد می کنه
از دوستی وب نگار
| ||||
|
| ||||
سلام
من تنهایم
تنهایی خوبه یا بده
تنهایی خوبه وقتی یاری در کنارت نباشه
تنهایی بده وقتی یاری در کنارت باشه
گل لبخند می زنه
به بهار و باران
و من چی ؟
گل را همه دوست دارند
اما منو نه همه که دوست ندارند
منم همه را دوست ندارم
یه وقتی می شه که ادم هیچکسه دوست نداره
حتی خودشو
می دونی چرا برای این که زخمی می شه
من با بیشتر ادم ها میانه ایی ندارم
راستی من ایراد دارم
یکی به من می گه با با اخلاق دیگه چیه
پا بزار روی همه اونا
او نهایی که خودشون اخلاق درس می دن بهش عمل نمی کنند
تو عشقتو بکن
هر کاری دوست داری بکن
مثل خیلی ها
رنگ و لعاب اخلاق هم می تونی بهش بزنی
این که کاری نداره
مگه همه ما فیلم بازی نمی کنیم
همه امان هنر پیشه ایم
ادم ها هر کاری دوست دارند می کنند
اینجا و انجا هم نداره
صبح کارم با سلام شروع می کنم
اما چه سلامی و چه علیکی
تو این سلام ها هیچ اروزی سلامتی نیست
من به افتاب می خندم
من به دوستم بوسه می دهم
من از بوی سبزه باران خورده مست می شم
من از گل تازه رسته زندگی را می فهمم
من از اوای گنجشک ها شادی را می نوشم
من زندگی را دوست دارم
و به افتاب سلام می کنم
اما دراز دستی دلم را خونی می کند
من از دست این ها فراری ام
گل که هم دمی خوبی است
شادی دوست من است
سلام
شعری از دوستی نازنین
باز امشب بر در انديشه ام
تك تك موزون روياهاي توست
در مزن ، پرده پندار من
خسته از روياي ناپيداي توست
حیله و مکر در خونش است
مرا به دام فریب برد
با چشمان افسونگرش
من ادم ساده ایی ام
ساده تر از اون چیزی که فکرش را بکنی
وقتی کسی می گه دوستت دارم
باور می کنم
اخه میگم چرا باید دروغ بگه
حتما داره راست می گه
من تو عالم تنهایی خود خوشی می کردم
اومد و دست داد و دست مرا گرفت و برد
یه نگاهی هم به من کرد
و گفت تو اخر عشق منی
دلمو تو گرمی عشق قاچ زد
حالا من مانده ام این دل وامانده قاچ زده
به خدا من گناهی ندارم
من بی وفایی نکرده ام
من نامردی نکرده ام
من تمام بوسه هاش را جواب داده ام
نمی دونم چرا این طوری می کنه
تمام گل های امیدم را پر پر کرد
تمام اروزهایم را بر باد داد
خودش ادم میدونه
اما نه به خدا یک وحشی تمام عیاره
و من فقط دلم می سوزه چرا اینو اولش نفهمیدم
دلم بارانی است
اما بارانی هم در کار نیست
و من حیرانم که ادم ها چقدر می تونند بد باشند
شب خوش
| 1 2 3 4 5 6 7 8 9 |
سلام