از دوست مهربانم که مرا دوست دارد و ندارد
و به نرمی نسیم بهاری می اید و می رود
و شاخه گلی در سفره ام می نهد
و من نمی دانم چرا دوست داشتن جرم است
و من دوستم را در این شب مهتابی می بوسم
شاید خورشیدی در اید از گرمی بوسه عاشقانه ام
نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 23:51 | لينک ثابت |
